۰

دسته‌بندی نشده

فریاد مظلومیت خبرنگاران به جایی نمی رسد

مرداد ۲۰, ۱۳۹۶ در ۱:۳۹ بعد از ظهر توسط

روزی به نام تو

فریاد مظلومیت خبرنگاران به جایی نمی رسد

شاید یک سال زحمتت با یک روز در ۱۷ مرداد که به نامت است را می‌خواهند یادآور شوند، که آن هم اگر شهیدی معظم همچون شهید صارمی حماسه باشکوه شهادت و شجاعت را خلق نمی‌کرد قطعا نامت در هیاهوی زمان گم می‌شد.

به گزارش سایت خبری سقز نیوز و به نقل از فارس، قدم می‌زنی، فکر می‌کنی، نه این نشد! … راهت را ادامه می‌دهی باز هم فکر فکر فکر، بالاخره می‌یابیش، می‌ایستی از گام‌زدن با صدای بلند هورایی می‌کشی، وقتی به خودت می‌آیی در میان انبوهی از آدم‌هایی ایستاده‌ای که هیجان ناگهانی و عجیب تو را می‌نگرند، بگذار متعجب شوند، آخر نمی‌دانند بعد از تفکر بسیار موضوع نگاشتنت را یافتن چه هیجانی دارد.

ادامه می‌دهی از کوچه کوچه‌های خبر گذر می‌کنی، می‌رسی تا جایی که وقتی به خود می‌آیی ساعت‌ها گذشته است‌، با صدای اذان صبح می‌دانی چه ساعتی است و تو همچنان می‌نگاری… خواسته‌هایت را؟ تلاشت را، کمبودها و دردهایت را؟ یا نه عشقت را به کارت…؟!

می‌دانم خسته می‌شوی کم می‌آوری، دور می‌شوی از این وادی پرطلاتم، خسته می‌شوی از حرف‌ها، از نگفته‌ها، از نشدن‌ها، از کمبودها… اما باز هم تاب دوری از این وادی سحرانگیز را نداری، باز می‌گردی، جالب است، مصمم‌تر…!

شیرین است و گاهی تلخ، سخت است و سهل، اما عشق است و عشق… خبرنگاری را می‌گویم ، قطعا می‌شناسیش، نام آشناست خبرنگار؛ بسیار هم دیده‌ای و شنیده‌ای.

گمانت بر راحتی و فراغت کارش است، گاهی هم این جمله را که «عجب حوصله‌ای دارد خسته نمی‌شود از پرسیدن و کنجکاوی جستن خبر»؟

زیبا و فریبنده است، جذاب و بسیار شیک، قدم که در این وادی گذاشتی عاشق بودی ماندگاری تا همیشه تا زمانی که نفس می‌کشی، اما فریبندگیش که تو را به این وادی کشاند به سال نکشیده فرار را بر قرار ترجیح می‌دهی چرا که عاشق نبوده‌ای عاشق خبرنگاری و نگاشتن و نگریستن بر تمامی واقعایت پیرامونت.

می‌مانی برای علاقه‌ات، خواسته‌ات که زمانی تمام رویایت بود، خبرنگاری! همچنان دوست می‌داریش اما کاش می‌دانستی که آیا راهی هست برای رفع تمام ناملایمت‌های حرفه‌ات؟

یک سال می‌نگاری، به دنبال تهیه خبر گام‌هایت را استوار می‌کنی تا بهترین‌ها را دریافت و مخابره کنی، اما خسته می‌شوی باز می‌مانی….

شاید یک سال زحمتت با یک روز در ۱۷ مرداد که به نامت است را می‌خواهند یادآور شوند، که آن هم اگر شهیدی معظم همچون شهید صارمی حماسه باشکوه شهادت و شجاعت را خلق نمی‌کرد قطعا نامت در هیاهوی زمان گم می‌شد.

 ۱۷  مرداد ماه دلت خوش می‌شود که مجالی یافته‌ای برای نگاشتن از دردها و رنج‌ها و کمبودهایت در وادی خبرنگاری.

آنجا که می‌خواهی آغاز کنی نگاشتنت را، آهی می‌کشی و می‌گویی کاش امسال نوشته‌ام را ببینند و بشنوند و تفکر کنند بر این همه مظلومیتت، نه تنها مظلومیت خودت بلکه مظلومیت هم قدم‌ها و هم قلم‌هایت… شدنی است اگر بخواهند.

باز هم بگویم؟ بیمه! امنیت شغلی، مزایای دستمزد، شاید بشنوند صدایت را و بگویند خسته نمی‌شود مگر از این همه تکرار؟ …

اما من باز می‌نویسم از تمام دردهای خود و هم قلم‌ها و همسنگرانم…

شنیده‌ام این روزها مرا دردنگار دردمند می‌نامند، در مراسمی که به پاسداشت زحماتمان برگزار شد همسنگری اینگونه گفت «خبرنگاران دردنگار دردمند هستند» به راستی اینچنین است، چه مظلوم وادی است این وادی خبر و خبرنگاری…

حال که از درد سخن گفتم بگذارید بگویم طاب می‌آوری پای درد دل خبرنگاران بنشینی؟ شاید نه… بیمه که نیستی! و اگر بیمه نباشی تازه اول راه تبعیض‌ها و مظلومیت‌هایت است…

مظلومیتت تا آنجایی است که خانه مطبوعات همانجایی که می‌گویند خانه تمام خبرنگاران و مأمنشان است تو را به عضویت نمی‌پذیرند، چرا که بیمه نیستی !

غصه است می‌شود از این همه درد… تویی که به همراه هم قلمانت سال‌ها است شاید ۱۰ یا ۹ یا بیش از اینها در این وادی می‌نگاری و تلاش می‌کنی اکنون عضو خانه خودت نیستی آنگاه خبرنگارنمایی که از راه رسیده و یک خبر را مخابره نکرده‌اند می‌روند و عضو خانه تو می‌شود چرا که بیمه است دیگر بیمه!

می‌نویسم از دردی که گفتنش شاید بشکند سایه غررت را و آن دستمزدی که برایش می‌دوی… چه خوش گفت هم سنگرم که «دستمزد دریافتی خبرنگار حتی کفاف زندگی روزمره‌اش را نمی‌دهد».

نمی‌شود ارزش کارت را به ریال و تومان و… سنجید، کارت بی‌نظیر است و حرمتش بیش از آن است که قیمت‌گذاری شود اما تلاشت بی‌دستمزد باشد سختی کارت بر قلبت می‌ماند سختیی جانکاه… چرا که تو هم همچون دیگران می‌خواهی حداقل دستمزدی را…

بماند که حتی دفتری برای کارت نداری و مجبوری بعد از تهیه هر خبر دوان دوان به منزل بیای و کار اخبارت را آنجا انجام دهی …

بماند که گاهی برای انتقادی سرزنش می‌شوی، بماند که به واسطه کارت هزاران انگ بر پیشانیت است، بماند که امنیت شغلی نداری و این بزرگترین درد توست.

بماند که خبرنگارنماهایی به وادی آمده‌اند و گاهی حتی کار و نام حرفه‌ات را به سخره می‌گیرند، کاش بیایند و بمانند اما می‌آیند و بعد از چند صباحی می‌روند و حرفه‌ات را بی‌ارزش می‌نامند برای همگان.

بماند که بی‌هیچ آموزشی همگان می‌توانند پا به این عرصه بگذارند بماند که این روزها حرمت و جایگاه حرفه‌ات مشخص نیست و دارند بی‌ارزشش می‌کنند بماند که درهای خانه خودت، خانه مطبوعات به روی خبرنگاران واقعی بسته است و فقط جای افرادی است که بیمه دارند، بماد تمام این مظلومیت‌هایت…

بماند تمام این سختی‌ها، امروز روز توست، تو هیچ‌گاه پای دربند نخواهی داشت، حتی که آن هنگامه که پای تو را در بند کرده باشند و مشکلاتت تو را دل آزرده.. اما تو، تو می‌توانی، تو بسیارتر از این می‌توانی، چرا که نام زیبای تو خبرنگار است و تو بسیارتر می‌توانی و خواهی توانست.

همقلمان؛ روزتان طلایی‌ترین روزها باد و قلمتان در راه حقیقت‌نگاری مانا…

برچسب‌ها, , , ,

پاسخ دهید